جهل

یکی را از حکما شنیدم که می‌گفت: هرگز کسی به جهل خویش اقرار نکرده است، مگر آن کس که، چون دیگری در سخن باشد، همچنان ناتمام گفته، سخن آغاز کند. سخن را سر است اى خردمند و بنمیاور سخن در میان سخن خداوند تدبیر و فرهنگ و هوشنگوید سخن تا نبیند خموش *گلستان سعدی

مذلّت خدمت

دو برادر یکی خدمت سلطان کردی و دیگر به زور بازو نان خوردی باری این توانگر گفت درویش را که چرا خدمت نکنی تا از مشقت کار کردن برهی؟ گفت تو چرا کار نکنی تا از مذلّت خدمت رهایی یابی؟ که خردمندان گفته‌اند نان خود خوردن و نشستن به که کمر شمشیر زرّین به خدمت […]

در سیرت پادشاهان

درویشی مستجاب الدعوة در بغداد پدید آمد حجاج یوسف را خبر کردند بخواندش و گفت دعای خیری بر من کن. گفت خدایا جانش بستان! گفت از بهر خدای این چه دعاست؟ گفت این دعای خیرست ترا و جمله مسلمانان را. ای زبردست زیر دست آزارگرم تا کی بماند این بازار به چه کار آیدت جهانداریمردنت […]